قصد کرده بودم دیگر هیچ ننویسم و تنها همان شبنامه ها، که به شماره بر مدار سکوتی مدام نوشته می کنم؛ تنها مجرای این گفت و گوی مجازی اندک مخاطب باشد، اما چه کنم که نمی شود هزار هزار جفای آدمیان را دید و شنید دم نزد.
من در شهر زنجان زاده شدم.

شهر زَنجان مرکز استان زنجان در ایران است. استان زنجان در شمال غرب فلات مرکزی ایران قرار گرفتهاست. وسعت استان برابر ۲۲۱۶۴ کیلومتر مربع است. جمعیت این شهر ۳۴۱٬۸۰۱ نفر است.
نام زنجان عربیشده زنگان است. ورشوسازی و نقرهسازی و چاقوسازی مهمترین این شهر هستند.
زنجان از شمال به شهرستان خلخال و شهرستانهای رشت، فومن، رودبار و از مشرق به تاکستان و قزوین و از جنوب به همدان و بیجار و از غرب به شهرستانهای میانه و هشترود محدود است و از سطح دریا ۱۶۴۱ متر ارتفاع دارد. ارتفاع قله سپهسالار که در این استان قرار دارد به ۳۳۱۸ میرسد و بخشهای آن عبارتاند از قیدار (خدابنده)، ماهنشان، طارم که جمعاً ۹۵۳ پارچه آبادی دارد.
محلهها و معابر اصلی شهر زنجان چهارراه سعدی، دروازه رشت، دروازه ارک، (بلوار حاج مهدی)حاجی بلواری، امجدیه، سه راه، شوقی، سرچاه، جاوید، دانشسرا، بی سیم، اعتمادیه، سبزه میدان، چهارراه انقلاب، فردوسی، خیام، صفا، صفرآباد (اسلام آباد)، علی آباد و هنرستان است.
حمدالله مستوفی، تاریخنگار نامدار، بنیاد شهر زنجان را از اردشیر بابکان، سردودمان ساسانیان دانسته و نام نخستین این شهر را شهین ذکر کردهاست. در لغتنامهٔ دهخدا هم در سرواژهٔ شهین چنین نوشتهاست: «شهین نام شهر زنگان است و معرب آن زنجان باشد و گویند این شهر را اردشیر بابکان بنا کردهاست.»
زبان مردم زنجان ترکی آذربایجانی است. فارسی نیز در برخی خانوادهها رایج است. مردمان این شهر یکی از مذهبی ترین مردمان در ایران امروزند. تردیدی نیست؛ مردمانی که مرسوم ترین صنایع شان چاقو سازی، حکاکی روی مس و چاروق (نوعی کفش) بافی است، مردمانی خشک و بی روح و خالی از مهر باشند و هیچ دغدغه ای جز دغدغه های مذهبی بر آنان کار ساز نباشد.
بنیه فرهنگی هر شهری پیوسته و وابسته به مردمان آن دیار است، در اساطیر مردمانی که پیشه آهنگر دارند غالباً مردمانی آزاده و غیورند اما این جز صفت امروزین مردم این دیار یا زادگاه من است.
طی ماه های گذشته اخبار دردناک و هول آوری از این شهر شنیده کرده بودم که بی شک بر مدار تعقل و منطق می توانست در سراسر گیتی بروز کند و هر یک در قدر و قامت خود پای بست ایلاتی و قومی یک سرزمین را زیر سوال ببرد. از ربودن فامیل گوشتی گرفته تا سلاخی کردن فامیل پوستی هر یک برایم طنین آواری در روح و جسم بود. اما خبرها از این شهر پایانی ندارد، قتل سه دختر جوان تازه بالغ شده توسط مردان جوان در کمتر از سه ماه و پس از آن فساد اخلاقی معلم اخلاق در دانشگاه این شهر که توطئه دشمنان قلمداد شد. هر یک گرزی گران بر پیکر آفرینش است اما این آخری به مراتب دردناک و ننگین و سوگ آور است.
اصل خبر:
«اخيراً يكي از بانوان محترم و علاقهمند به كارهاي خيرخواهانه كه در انجمنهاي خيريهي متعددي فعاليت دارد و سالهاست كه در انجمنهاي خيريه و همچنين دانشگاه با بنده همكار بوده است، با مراجعهي به اينجانب خبر از وقوع حادثهي اسفناكي در خصوص سه نفر از كودكان يتيم تحت سرپرستي سازمان بهزيستي در «مركز نگهداري كودكان مهر زنجان»، واقع در خيابان دانشسرا، جنب انبار گندم داد.
ابتدا براي اينجانب باور كردني نبود، ولي با توجه به شناختي كه از اين بانوي محترم داشتم در صدد تحقيق در اين زمينه برآمدم و با كمال تأسف به طور مستند، اطلاع حاصل كردم كه بر روي بدن سه نفر از كودكان يتيم اين مركز به نامهاي زهرا، مريم و محمدمهدي داغ گذاشته شده است. بعد از تلاش بسيار موفق به تهيهي عكس از بدن مجروح اين كودكان شدم كه در اين عكسها به وضوح مشاهده ميشود كه بر اثر داغي كه بر بدن اين كودكان گذاشته شده، صورت زهرا و پاي مريم و گردن محمدمهدي سوخته شده است.»

این شهر را چه می شود. این زادگاه نفرت انگیز من است. زادگاهی که پاره تن یکی از عزیزترن هایم را از او ما گرفت. زادگاهی که زیر پرچم علمدار دشت خون چنین جنایاتی بارور می شود، نه زادگاه من نیست. قفس وحوش است به دامان دشت. این شهر مجانین است. نه شهر آدمیان. شما را به دین تان این همه فاجعه را رها کنید. نه این زادگاه من نیست؛ این شهر مجانین است.
با مردم
و بی مردم مردن را دوره کرده ام
زندگی را به فصل زنده بودن
نه از فصل زندگی کردن مرور می کنم
از غم دریغ شدن تمام شادمانی کودکانه ام
و از کودکی بی کودکانه ام
از حسرت دویدن
پی پروانه ای رها در دشت خیال
و عشق دژخیمانه ای
ماه گرفتگی نقش بسته بر قوزک پایم
ترا چه کنم
پای رفتنم
رفته است
پیش از من که رفته باشم
این عالم رفته اند
ایستگاه رفته است.

بخواب حمید هامون
آرام بر بستری از ابر شلوار پوش
با تو قد کشید
این سرو بی عیار جوانی مان
خاطره ای شد
نفس های بریده بریده ات
و بغض های مدامت
در کدامین ستاره به زمان اکنون آرمیده ای
خرناسه می کشیم
و بغض می کنیم
که شاید دوباره آن لبخند جاودانه ات
بر ضمیر بیکران دریاها
آرامش بگسترد
یادمان خواهد ماند
وکیل تمامی خانواده های سبز
چهارشنبه شب
با سبدی پر از سیب می آمد
هرگز نمی رفت
ترا گوری است
در بی کران بی کرانه ها
در انزوای عاشقانه ها
فصل خسروان
در کجاوه شیرین کامگان
تلخ به پایان می رسد
و
"باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی ،ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود"
عمو خسرو
روحت شاد
بی تو
جمله ها جملگی استعاره اند
پنهان
در پس هزاران اشاره اند
بی تو
تا ابد این دشت ها تشنگی را دوره می کنند
گندمزاران گیسوان خود را به سویت شانه می کنند
پنهان در کدامین فصلی
در کدامین عصر
حیرانی عالمیان از آن توست
بی تو
چشمان من به آب مانده
دلم بر آسمان
بی تو
خروشانی زمانه مدام رفته است
گویی جهان به خواب گران رفته است
یوسف زمانه ای
به غایت
نه در چاهی
نه در کنعان
در کدامین واژه پنهانی
که این همه مبهوت توایم
و باز نصیبی جز انتظارمان نیست.
راه پیش رویم گشوده است
از پس خر پشته
هر روز صبح خروس خوان
این خورشید کاهل
سرک می کشد
خورجینش هزار هزار ارمغان دارد
باز آن اشتیاق پس خمیازه ناشتایی
چشمان خیره و بی حیای من
دنبال چیزی در این سمساری جهان می گردند
و حریصانه می پرسند
ما را نصیبی از یورتمه مادیان صبح نیست؟
می گذرم
از میان درختان این کوچه
تاریک
به امید پرتویی نورانی
می گذرم
از خویشتن
و جفایی که شایسته نبود
شایسته
آزمودنی سخت و دلچسب
آرامشی
دلچسب
چنان خنکای آب زرشک
در له له گرما
سپاس
که چنین می خواهد
و چنان می کند
که باید
و مهر
از دهلیزهایم بیرون می طرواد
تا چنان که ابراهیم
گذر کرد از فرزندش
بگذرم از میانه آتشی که گلستانش در پیش است
دل به دریا داده
تا از این توفان به سلامت عبور کنیم
دلسپرده به شادمانی در ساحل امن
به یاد بهاری که از هم دریغ کرده ایم
فسانه ای نوبرانه می سازیم
از عاشقیت ماهی و آب
یا تجسم دخترکی فیروزه پوش
در خیال دور و کودکانه مردی تکیه و خاموش
و زنانگی امروز آن پیچک پوسته دنیا
تب و تاب این دریا
و خوابی آبی و آرام
در پس این همه تشویش
مهر و ماه
بر خواهد دمید از شرق دوستی
سوار بر این موج خود خاسته
که بی اتنهاست مهربانی اش
تبری می کنیم
از مستی و آزار
از شهوت و ثروت
و فردا در این ساحل سرود بهارمی خوانیم
بی هیج واهمه از فسانه و کابوس مردمانی ترسا
و به ماه خیره می مانیم.
و فردا گور مرا خواهند کند
همین هایی که مرا عاشق اند
و شبانه روز
زایش پیله وار مرا در صور اسرافیل می دمند
کاش جهان هیچ تپه ای نداشت
تا این فرسوده تن را هر کجا که می خواستم چال می کردم
کاش افق روشن فحشا بر نمی دمید
فساد گردآویز هر کسی نبود
و جهان خالی از اهرمن می شد
آرزوی دور و بیهوده ای است
پاکی
پاکدامنی
پاک چون روح زلال و شفاف رود
و پاکدمن بسان اسبی که می دود پی مادیان خویش
من این آرزوها را با آب گفته ام
مجاری رسیدن گرفته است
و تنها من هلاک تیغ جلادم.
حمله می کنند
شیرزادگان
و می درند مرا
به گناه بی گناهیم
بی پشت و بی دفاع
تا کجا دویده ام
رد گیوه هایم
هنوز بر برف های کلیمانجارو خونین است
نه خون پوست و ناخن
که پس آمد خون دلی که خورده ام
شتاب نمی کنم
از این همه زایش و عتاب
دهان گشوده
نثار هفت جدم می کنم.
پیوسته در پیکار با زمین
بی رمق
به انزوای درونم تکیه داده ام
به اهانتی که تکرر لکنت واری بیش نیست.
زمان باز در گذر است
بازگشتی محال در مجال اکنون
آب رفته را دریغ بازگشتی
آبروی رفته خفته به گورستانی خیالی
تنها تکیده آرزویی مانده
امیدی به آخرین برگ
خیالی که نقش دیوار است
در هیبت سبزینه برگ.
مرگ
اگر لب های تو را داشت
می مکیدمش
می رفتم
دور می شدم
دورتر
جایی که کسی نبیندمان
می مکیدمش
تا تمام شود
این زندگی خاگینه وار.
در قلبم ببری می غرد
هی ساحل را نشانه می رود
زنی را که تنها تجسم یک صدا است
و هر روز صبح سپیده نزده می آید
پاهایش را کنار آب می شوید
می رود
خیسم می کند
می رود
انتظار می کشم
تا صبح دوباره بیاید
خیس شوم.