| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
كابوس
صداي شكستن قلب ها را مي شنوي!؟ آخ....آخ...آخ يادم افتاد؛ در نهايت گذر از اتوبان جائي كه خطوط به بشكه هاي آبي ، نارنجي و یا به هرم هاي سرخ مي رسد؛ سرم گيج ميرود؛ ازتطهير متباتر شكوه و نوسان طول موج هاي شكسته ، كه يكي صاف مي شود و ديگري به بلنداي البرز بر مي خيزد. تو آن انتها داري خودت را از بالاي پل پرت مي كني و من پايم را به پدال ترمز مي كوبم گويي نفس هامان از هم عبور مي كند گويي قصه هامان يكي شده اند همان لحظه كه تيغ شاهرگت را پاره مي كند من به سقوط پرنده ي آهنين در آسمان خيره مي شوم؛ و ياد پرندگاني مي افتم كه عاشق ساختمان هاي شيشه اي اند. پرنده سرخ مي شود ، زرد مي شود ، دود مي شود ، مي رود هوا. تو شاهرگت را پاره مي كني؛ خون فواره مي كند ، تو خودت را از پل پرت مي كني ، و ماشيني از پشت مي كوبد به من؛ آدم ها آن وسط در هم گره خورده ذغال مي شوند؛ بوي كباب از خانه ي همسايه مي آيد. ماشينم چپ مي كند ، تو با صورت به شيشه ماشيني برخورد مي كني و داخل بي شوم ، بي اجازه. راننده پايش را تا ته به پدال ترمز مي كوبد؛ يكي از پشت مي كوبد به ماشين ، ماشين چپ مي كند. تو شاهرگت را پاره مي كني؛ بوي كباب آدم، فضا را پر مي كند همسايه كباب و ريحان را لاي سنگك مي گذارد همان لحظه كه، تو مرده اي؛ من مرده ام؛ راننده مرده است؛ گوش كن؛ صداي شكستن قلب ها را مي شنوي!؟ پس نوار را برگردان.
|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 15:27 |
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
و بهار با آن بقچهي كوچكش پشت در ايستاده تا اسفند بگذرد و داخل شود و آمدنش را با شكفتن ياسهاي زرد خبر دهد. حتّي در اين شهر شلوغ پر ترافيك؛ تازه ميكند، تازه ميشود زمين و زمان. رخت سپيد و شكوفه باران درختان، نفسهاي دوباره زمين را مي شمارند و بهار با همان بقچهي كوچكش ميآيد و بقچهاش را باز ميكند و ميماند. و ما نيز با آمدن بهار تازه ميشويم ،نو.روحمان تازه ميشود و خود را براي آغازي دوباره آماده ميكنيم تا با آغوشي باز سال و روزي جديد را با تجربهاي جديد بياغازيم و همين خود گشايش روزنهاي است براي در آميختن با تجاربي تازه تر .
|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 8:25 |
ابراهیم گلستان مزخرف نمی گوید
![]() گپ و گفت من با لیلی گلستان
كتابي هست كه قبلا ترجمه شده، امّا به دلایلی لازم بود دوبارهكار كنم. اجازه بدهید اسمش را تا پاییز آینده كه منتشر خواهد شد، نبرم. کار دیگر، كتابهای كوچك مجموعهی هنرهای تجسمی است كه قرار است همزمان با نمایشگاه كتاب دربیاید. مجموعه تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران هم كه به نظر خودم از همه بهتر است هم هست. این یكی را نشر ثالث منتشر می کند. زمانی که دورهای از تاریخ ادبیات معاصرایران را مرور می كنید و می خوانید، چگونگی گذشت زمان، معایب و مزایای آن دوره را بهتر می فهمید. این كتابها(مجموعه تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران) خوبیشان به این است كه بیشتر به خانهی خود هنرمندان داخل می شود و كمتر سوالات ادبی از آنها می پرسد. به هر حال اظهار عقیدههای ادبی هم میشود، اما نه آنقدر زیاد. نویسندهها و مترجمها بیشتر حریم خصوصیشان را مطرح میكنند و حسهاشان و روابط و خاطرههاشان و ...را. به نظرم این برای خواننده خیلی شیرین است. فكر می کنم سه هزار نسخه كم باشد. تا حالا چند تا از كتابهای این مجموعه را نشر روزنگار درآورده بود. بقیه را قرار است ثالث منتشر كند. این كتاب هم برای نمایشگاه كتاب آماده میشود. * ترجمهتان از«زندگی در پیش رو»ی رومن گاری گویا به چاپ چهارم رسیده! پنجمیش هم در راه است. این كتاب سال 1358 درآمد و بعد از شش ماه توقیف شد. یعنی خمیر شد. آنهایی كه امیركبیر را مصادره كرده بودند این كار را كردند. فكر میكردند من باید بچهی توی كتاب را تربیت كنم. خب من این كار را نكردم. من بچه ی خودم را هم نمیتوانم تربیت كنم، چه برسد به او كه تو كتاب است. میگفتند این بچه حرفهای بد میزند. میگفتند برشان دار. گفتم تمام شیرینی كتاب به حرفهای بد همین بچه است. تحمل كردیم و زیر بار سانسورشان نرفتیم، تا این كه سرانجام بازتاب نگار ریسك كرد و رفت و مجوزش را گرفت. دورهی خوبی در ارشاد بود. فقط یك جمله را درآوردند. نمیتوانم بگویم آن جمله چیست. با این جملهی كوتاه كه نصف خط هم نمیشد موافقت كردم. بقیه ی كتاب همان است كه بوده. فرقی نكرده. «میرا» هم بههمچنین . این دو كتاب خیلی علاقهمند دارد. نمیدانم چرا. این را هم بازتاب نگار درآورده. میرا هم خیلی موفق است و همین طور فروش میرود و تجدید چاپ میشود. خوش به حال من. * بعد از انتشار «نوشتن با دوربین» (گفت و گوی پرویز جاهد با ابراهیم گلستان) «نگاه نو» ویژهنامهای برای این كتاب درآورد كه در آن چند یادداشت و از جمله یادداشت شما كه به نظرم شیواترین و جذابترینشان بود، چاپ شده بود... خود آقای گلستان هم همین نظر دارند. تندترین آن یادداشتها مال من بود. تند بود اما راست بود. * نظرتان در مورد كتاب جاهد چه بود؟ كتاب خیلی خوبی است. صراحتی كه این آدم [ابراهیم گلستان] دارد... صراحت است دیگر. من شخصاً با لحن كتاب موافق نبودم. خودم آدم صریحی هستم اما تحقیركننده و بیادب نیستم. تو این كتاب یك مقداری تحقیر بود كه من دوستش ندارم. جاهایی از صراحت گذشته بود و تبدیل به كلماتی شده بود كه من دوست ندارم. اشكالش به نظرم فقط این بود، وگرنه تمام عقایدی كه ابراز شده راست است و واقعیت دارد. شاید اگر با لحن نرمتری گفته میشد آنقدر آدمها را آزرده خاطر نمیكرد، هرچند كه آن آدم [ابراهیم گلستان] آن قدر نرم نیست. اصلا نرمی را بلد نیست. بلد نیست دیگر. * هر كسی یك جوری است. شما نمیتوانید از دولت آبادی انتظار داشته باشید آدم نرمی باشد. نباید قیاس كرد. باید پذیرفت كه این آدم این جوری است. به نظرم صراحتی كه توی این كتاب بود باعث شد پرفروش ترین كتاب سال 84 بشود. من توی گالریام با خیلی از جوانانی كه این كتاب را خوانده بودند صحبت كردم. فهمیدم چرا این قدر سوكسه پیدا كرده. مهم ترین دلیلش، صراحتی بود كه متاسفانه در این 22 سال دارد كمتر میشود و جایش را میدهد به احتیاط كاری و محافظهكاری و ادبهای پرتزویر و ریا. دیدند آدمی آمده و راحت حرفش را زده و از كسی هم نترسیده. هرچی دلش خواسته گفته و چاپ شده. من خودم تعجب میكنم چرا چاپ شده. به هر حال من فكرمیكنم دلیل واقعیاش جسارتی بوده كه در جامعهی ما كمبودش احساس میشود؛ یعنی: «حالا كه من نمیتوانم حرف بزنم، دمش گرم كه او گفته». او[ابراهیم گلستان]عقاید كاملا متفاوتی دارد. آدم جالبی است. به تمام مسایل اشراف دارد. درباره هر چیزی میتواند راحت حرف بزند. مزخرف هم نمیگوید. فكر كنم حق به حقدار رسیده. * اظهارنظرهایی كه اشخاص دیگر كرده بودند، مثلا كیمیایی، دریابندری و دیگران، فكر میكنید بیانصافی بوده؟ بعضیها میتواند خوششان بیاید بعضیها هم نه. كفهی ترازوی «خوششان آمدهها» كه سنگینتر بوده. تایید كنندهها بیشتر بودهاند. كتابی بود كه كار خودش را كرد. * واقعا سی سال است كه با خودكار بیك مینویسید؟ بله. همین الان هم توكیفم دارم. نشان بدهم؟ * دليل حضورتان در خانهی هنرمندان ايران چيست؟ برای صحبت با آقای غریبپور در مورد جایزهی كاوه. * تا كجا پیش رفتهاید؟ فراخوان دادهایم. از فروردین برای همه پست میشود. در روزنامهها هم چاپ میشود. * دورهی سوم هم در خانهی هنرمندان ايران برگزار میشود؟ با خداست. * برای دورهی سوم رویكرد خاصی دارید؟ نه! ولی اتفاق مهمی كه برای جایزهی امسال افتاد این بود كه بعد از جایزه، تور ایران گذاشتیم. عكسها را با بستهبندی خیلی عالی به چند شهرستان بردیم و آنجا هم نشان دادیم. بسیار موفق بود و بسیاراستقبال شد. فكر میكنم شهرستانیها هم در این دوره شركت كنند، برای این كه همه عكسها را دیدند وخوششان آمد. |+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 5:47 |
رهايي پيش از مرده شدن
بزرگداشت زندهياد محمدحسين بهراميان، نخستين مجسمهساز ايراني كه آثارش رد موزهي لوور پاريس به طور رسمي پذيرفته شده است، با حضور خانواده و دوستان وي و نيز جمع كثيري از علاقهمندان اين هنرمند گرانقدر، دوشنبه پانزدهم اسفندماه در تالار ناصري خانهي هنرمندان ايران، برگزار شد. در آغاز جلسه، عكسهايي از بهراميان و آثارش به نمايش درآمد و پس از آن تعدادي از دوستان و نزديكانش، به سخنراني پرداختند. اولين سخنران اين مراسم، شهلا افتخاري بود . وي كه مسئوليت اجراي مراسم را نيز بر عهده داشت، از سابقهي آشنايياش با بهراميان گفت:«بهراميان معلمي دلسوز براي من بود و پس از دوستي بيش ا ز 30 سال، بسيار وامدار او هستم. شوراي كتاب كودك با سابقهي بيش از 40 سال،از سال 75 به فعاليت در زمينهي كودك و نوجوان با تواناييهاي متفاوت توجه ويژهاي داشت كه به دست آوردهاي خوبي رسيد. شورا تلاش ميكرد با همكاري يونيسف، پازلهاي محمدحسين بهراميان را توليد كند. بهراميان در يك سال اخير تمايل زيادي داشت تا اين پازلها تكثير شود و در دسترس قرار بگيرد و دوست داشت عوايدش به شوراي كتاب كودك و نيز مهدكودك خاله سارا در بم كه متعلق به نوه برادر وي بود برسد.» پس از آن انصاري به سخنراني پرداخت:«كتابدار هستم و از شاديهاي زندگي من علاوه بر 30 سال خدمت در دانشگاه تهران، فعاليت در شوراي كتاب كودك است و دوستی با شهلا افتخاري . چند سال پيش خانم افتخاري يك قوطي مقوايي به من دادند كه سنگين بود، وقتي قوطي را باز كردم، با مجسمهي قوي كهن ايران برخورد كردم كه به صورت پازل بود. علاوه بر نگاه خلاقي كه در اين اثر ديده ميشد، نقطههاي برجستهي بريل نظرم را جلب كرد. احترام گذاشتن به خطي كه افراد زيادي در جهان با آن زندگي ميكنند بسيار ارزشمند است. وجهي از كار كتابدار اين است كه نگهبان كتاب باشد، اما در عين حال بايد به جامعه گفت و گو كنيم. انسانها كتابهاي زنده هستند و بايد از مرزها بگذريم و اينها را شناسايي كنيم. به گفتهي خانم پيرهادي، اگر كسي در ميان ما نبود، كولهبارش را برداريد و راهش را ادامه دهيد، بدين ترتيب او هميشه زنده خواهد بود.» سپس افتخاري به شرح خصوصيات محمدحسين بهراميان پرداخت: «حال ببينيم او كه بود و چه كرد و از او چه مانده است؟ 64 سال داشت، پيكرساز بود و جلوي سنگفرش موزهي لوور پاي آخرين اثرش را امضا كرد. نجيب بود، هنرمند بود و در اين راه يك مسير طولانی پيموده بود، گرچه گاهي در حاشيه هم ميرفت، اما در كار پرت نرفته است... اگر سر از لوور درآورد، اما لووري نشد. هم به لحاظ ماهيت و هم از لحاظ آثارش گرفتار هنر موزهاي نشد، گرچه گرفتار آدم روزگار شد اما چون دلبستهي روزگار بود و آدم روزگار، مغبون نشد. مغبون ماييم كه دير يا كم آثارش را شناختيم .و با آدم كوچه و گذر دم خور بود. دنبال آدم درست ميگشت. براي يافتن آدم مايه ميگذاشت و طبيعي بود گاهي رودست بخورد. لجباز بود و پيلهكن. راه و بيراه هم ميگفت، راه و بيراه هم ميرفت ... پاكي را در بازار ريا حراج ميكرد و تاوانش را ميداد. افتاد اما افتاده نرفت. بزرگياش همين بود. سربه نيست نشد، سربه نيستشدني نيست... ياور زياد داشت، يار و همسر اما نداشت. بيزار بود از پلكيدن و گفته بود دوري از خاك با پلكيدن اجباري همراه است، بيمناك همين بود. به مرغي ميمانست كه سايهي كركس زشت را ديده باشد يا كفتار پير را . دلش پر بود از روزگار واينطور كه ميگذشت دلخور بود و دلخور هم ميكرد گاه و بيگاه ديگران را. شايد ميخواست حفرهي خالي بعد از رفتنش كمتر حس شود. هر وقت دست و دلش به كار نميرفت تلخ ميشد اما در اين تلخي مهرباني داشت. خود به خون آغشت تا بر پرنده و اسب سفيد ي كه ساخته بود زخم نرسد. بهرامي كه هميشه توي گود بود خواست كه خاكستر شود و بپراكند. وصيتش اين بود، بي گور. آينهاش شكسته بود. كار از كار گذشته بود. بال زد ولي بالش را به دست كسي نداد... خيالش به اين جا معطوف بود، به آدم اينجا،به خاك. اين را در كارهاي آخرش ميبينيد، پازلها نگيني است بر خاتم آثارش.» افتخاري، پس از اين سخنان، سالشمار بهراميان را به روايت خود او خواند. حامد فولادوند، يكي از دوستان نزديك بهراميان بود كه در اين بخش به سخنراني پرداخت: «چون هر سال ميديدمش روند بحراني زندگياش را دنبال ميكردم. چند روز قبل از سال جديد در يك تماس تلفني به من گفت كه ميخواهم پرواز كنم. بهراميان در يك اتاق 7 متر مربعي مرطوب در طبقهي هفتم يك ساختمان زندگي ميكرد و در ده سال اخير شرايط سختي داشت. معمولا ميرفتيم به كافهاي كه همه ميشناختندش و آن جا راحتتر صحبت ميكرديم و بحث ميكرديم. درگيريهايش با لوور را مطرح ميكرد و من هم در غلطگيري نامههايش كه به لوور ميفرستاد، كمكش ميكردم. رييس آتليه با بهراميان درگيري پيدا كرده بود و چند مرتبه سعي كرده بودند آثارش را به سرقت ببرند. اين نامهنگاريها وقتش را ميگرفت و نميگذاشت آفرينش داشته باشد. مثل سيزيف، پيش ميرفت و دوباره برميگشت واز اول شروع ميكرد. در ايران كسي منتظرش نبود. اهل دوستي و رفاقت و سخاوت و بزرگمنشي بود و آدم مثبتي هم بود. بهراميان به لحاظ جسماني بيمار بود اما زندهدل بود و فعال. عقايد خاصي داشت اما سياسي نبود. هنرمند اصيلي بود.» فولادوند در ادامه به شيوهي رهايي بهراميان اشاره كرد و به عنوان جملهي آخر گفتهي كمالالدين نوربخش در مورد شريعتي را متذكر شد:«اگر ميخواهي بداني شريعتي در بهشت خواهد بود هيچ شكي نكن، اما در شناختش از اسلام جاي شك است.» مراسم بزرگداشت محمدحسين بهراميان، با پخش مستندي دربارهي پازلهاي سهبعدياش كه توسط صالح صفوي ساخته شده بود، ادامه يافت و سپس صفوي به سخنراني پرداخت. وي در مورد پازلهاي ساخته بهراميان اذعان داشت:«پازلهاي بهراميان، براي متوازن كردن رشد در جهت تعادل روحي انسان حركت ميكند. بهراميان در تمام پازلهايش به رشد و پرورش شخصيت و هويت انساني، ميپرداخت.» انوشفر، سفالگر، همكلاس، همكار و دوست ديرينهي بهراميان ازديگر اشخاصي بود كه در اين مراسم سخن راند:«با اعتماد راسخ ميگويم، مثل او امانت داري نديده بودم. خاموشي او بركت بود چرا كه كساني كه مدتها بود همديگر را نديده بودند، دور هم جمع شدند.» در ادامه، عربعلي شروه، مدرس، نقاش، مجسمهساز و سفالگر كه بيش از 100 كتاب تاليف و ترجمه در زمينهي هنر دارد، در رابطه با محمدحسين بهراميان عنوان كرد: «اولين باري كه ميخواستم به دانشكاده بروم، در آتليهي دانشگاه بدون پول ما را پذيرفت و خود او شب و روز كار ميكرد. در عصر ماشينيسم كه اصالتها رو به فراموشي ميروند، صنايع دستي و كار با دست بايد زنده شود. بهراميان قرباني تكنولوژي شد. ما نياز به توليد بالا نداريم، نياز به رشد انسان داريم. با يد به احترام بهراميان، به هنر وفادار باشيم. كنون بارگاه من آمد به سر/ غم لشگر و تاج وتخت و كمر» سارا ونيلوفر، نوههاي برادر بهرامیان، در ادامه ی این مراسم خطاب به بهرامیان متنی خواندند که حضار را تحت تاثیر قرار داد:«در این گردابه انسانی هیچ چیز نیستیم جز بار رنج، رنجی که ناخواسته به دست آوردیم و ناخواسته از دست می دهیم.» در پایان مراسم بزرگداشت محمدحسین بهرامیان، شهلا افتخاری از بنیادی سخن گفت که دوستان بهرامیان در فرانسه دایر کرده اند و با جمله ی اول روزمه ی کاری این مجسمه ساز، به این مراسم پایان داد: «کسی که طرحی در سر دارد، هرگز به فکر نابودی خودش نمی افتد، مگر این که طرحش را خراب کنند.» خاطره اش گرامی و جاویدان. |+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 و ساعت 6:6 |
خطاب به بشريت از سوي هنرمندي كه ديگر در ميان ما نيست
مولاژ ارمغاني نداشت جز عذاب روحي و تبعيض
«به شنيدههايت به هيچ وجه اعتماد نكن، مگر فقط به نيمي از هر آنچه ميبينی.» «آن كه طرحي در سر دارد، هرگز به فكر خودكشي نميافتد، مگر اين كه طرحش را خراب كنند.» زندگي، سلامتي، فعاليت روزمره، آينده و سرنوشت يك فرد خارجي در آتليهي مولاژ موزهي لوور در خطر است. آن فرد منم. همان كه با ايدهها و تجربهها و شور آفريدنها به ميدان آمد و حتي گفتهاند كه در مجسمهسازي مهارت دارد و تواناست. گفتهاند ابداع و اختراع هم كرده است. پيشنهاد و توصيه هم دارد. او در اين 12 سال انتقادهايش هم حتي در چارچوب ضوابط موزهي لوور بود. استنباطش از حرفهي مجسمهسازي منطبق با همان اصول مطرح در موزه بود: «يافتن راه حل تكنيكي مناسب همراه با مهارت در به كارگيري روشهاي نو، استفاده از مصالح جديد، حفظ اصالت در آثار اصلي، برخورداري از مهارت كيفي و وفاداري به نمونههاي اصلي، دقت كافي در ساختن نمونههاي بدل (بازتوليد)، صيانت از وجهه شايسته مجموعه موزههاي ملي، كوشش در رشد و توسعهي كيفي و كمي در زمينهي بازتوليد، حداقل زمان و هزينه، نهايت كيفيت.» آن فرد (همين مجسمهساز [كه منم]) دغدغهي اصلياش در زمينهي تكثير و بازتوليد آثار هنري، اينهاست: رعايت اصول و معيار (اين حداقل حرمتي است كه براي مخاطبان آثار هنري قائل ميشويم)، كوشش در حفظ كيفيت مولاژ به همراه ارائهي راهحل فني به قصد ارتقاي سطح كيفي و كمي در بازتوليد مجسمهها، كاستن هزينه و جلوگيري از حيف و ميل مالي، صيانت از ميراث هنري- فرهنگي (هم مدل، هم مولاژ)، ايجاد نهادهاي آموزشي به قصد حفظ و اشاعهي مهارتها؛ همان مهارت و دانايي كه در آتليه هاي مولاژ رو به كاهش و حتي نابودي است. مجسمهساز با چه آمال و رويايي به آتليهي مولاژ آمد و سرانجام در چه شرايط و وضعيتي و با چه روحيهاي مجبور به ترك آن جا شد؛ آمالي كه «خيال باطل» بود و بر باد رفت. [مجسمهساز كه بود و كيآمد و چه كرد؟] گذشتهي دور : 1980-1964 از 1964 تا 1968در دانشكدهي هنرهاي زيبا (تهران) مجسمهسازي تحصيل كرد و ليسانس گرفت. 1970 تا 1973: ساختن چندين مجسمه در دبي، از جلمه دو ماهي همآغوش در ارتفاع 4 متر و طول و عرض3 متر (بدو ن ماكت، مستقيماً با گچ) و نقش برجسته براي بانك ملي دوبي در ارتفاع 3 متر و عرض 70/2 متر. 1973 تا 1978: تحصيل در فرانسه(دانشگاه سوربن پاريس) [و فراغت از تحصيل با ارايه] پاياننامه «هنرمجسمهسازي معاصر در ايران ». [بعد از آن] اخذ مدرك D.E.A (مدرك فوق تخصصي زيبايي شناسي). [تز آن] با عنوان «مناسبات در ساختار اجتماعي و جغرافيايي شهر- نصب مجسمههاي مختلف در شهر تهران» [ارائه شد]. 1979 تا 1980: تدريس روشهاي مجسمهسازي (فولاژ- مولاژ) در دانشكدهي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران. گذشتهاي نه چندان دور 1989 تا 1999: اشتغال در بخش مولاژ در مجموعهي موزههاي ملي فرانسه (R.M.N). در اين مدت : مولاژ و ترميم چهار مجسمه كه نمونهي اصلي آنها در موزهي لوور است انجام شد: ونوس، الاهه ديانا، آپولون كاسل و باكوس. هر چهار مورد با استفاده از روشهاي جديد مولاژ و حذف urmoulage انجام شده. 1991: احراز عنوان «مجسمهساز حرفهاي» در موزهي لوور. در همين سال «گلدان بهار» با استفاده از مواد ابداعي (فرآيندي نو و بيسابقه در تكنيك مجسمهسازي، يعني حذف Scellmens des aballis) ساخته شد. اين empreinte در واقع آخرين فني بود كه پيش از اخراج و دست رد زدن به سينهام - پيش از آنكه مرا به قول خودشان «در رف» بگذارند - در اين عرصه و در اين موزه به كار بردم. 1992: تحقيقات فني و هنري در اوقات آزاد بيرون از لوور 1993: تقاضا براي كارنيمهوقت به علت شرايط نامساعد در محيط كار و مشكلات و موانعي كه براي انجام طرحهايم ايجاد كرده بودند، از جمله: اشكال تراشي در پروژهي نوار قالبگيري (سال 1994)، ممانعت از كار در آتليهي مولاژ، بعد هم اخراج از اين بخش (1995). عيناً در همين سال، از مولاژهاي ترميمي ممانعت به عمل آوردند و تهمت استفاده غلط از وسايل كار و غيره زدند. (پروندهي فعاليت سالهاي 1997 تا 1999 عيناً نزد وكيل است. با اين عنوان: سيمان و سنگ، كار را بايد خراب كرد يا نشان داد، اصلاح مجدد نوار قالب گيري ، برآورد و بررسي ويژه، پروژه پازل سه بعدي، همراه عكس). 1995: تهيهي پرونده فرانسه، سرزمين پناهندگان، و پروندهاي مربوط به مولاژهاي اصلاح شده، با اين عنوان:«چرا حقيقت را ميپوشانند و چهرهاي مغشوش و غلط از آتليهي مولاژ ارائه ميدهند و نيز بر نقص و نابلدي سرپوش ميگذارند؟». ايام اخير سال 2000 تا 2002: پيشنهاد اصلاح روش در بازتوليد مجسمهها. در سال 2000 پروندهاي تهيه كردم كه مربوط ميشد به قضيهي كيفيت كنترل كار در آتليه مولاژ. سال 2001، سال عذاب شديد روحي بود. در ماه ژوئن با مشورت شوراي سنديكاي هنرمندان، قرارداد فعاليت با لوور را فسخ كردم، به اين دلايل: تبعيض و اجحاف از جانب كارفرما و صدمات روحي حاصل از آن، به رسميت نشناختن مدارك تحصيلي و مواردي از اين قبيل و نيز شنيدن اهانت از جانب زني مجسمهساز به تحريك كارفرما. [آن زن] در جلسهاي عمومي و در حضور سه تن از نمايندگان سنديكا همان الفاظ مرسوم نژادپرستان را عليه من به كار برد: «نانخور سفرهي فرانسويها». 15 ژوئن 2001 به توصيه پزشك مجبور شدم به كارم در لوور خاتمه دهم. افسردگي روحي و شرايط دشوار محيط كار طبق نظر پزشك خطري بود كه سلامت جسمي و روحيام را تهديد ميكرد. كلام آخر فعاليتم در موزه ي لوور (آتليهي مولاژ ، ابداع و بازتوليد) سه دوره را شامل ميشد. دورهي اول آمال و رويا بود و خيال روزگار دور. به قول «فلورانس ديونه» موزهي لوور وسيلهاي بود براي اشاعهي هنر. بين سالهاي 1980 تا 1994 لوور دوران طلايي را گذراند. بعد درگذشتهاي نه چندان دور، يا به عبارتي در ايام اخير، در دورهي دوم فعاليتم در لوور ديدم كه آتليهي مولاژ – در قياس با خاك فرانسه كه گفتهاند ماواي پناهندگان است- تبديل شده است به مكان طرد، به مكاني بيپناهي. و سرانجام از سال 2000 به بعد آتليهي مولاژ ديگر براي من ارمغاني نداشت جز عذاب روحي و تبعيض و اهانت و بيگانهستيزي. اين سند را ، البته اگر وضعيت نابسامان روحي مجال دهد، با افزودن نكات ديگري كامل ميكنم و به دست آقاي بوآيه شامار، مدير بخش منابع انساني مجموعه موزههاي ملي فرانسه (R.M.N) ميرسانم. |+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 و ساعت 6:3 |
|
درباره وبلاگ
![]() یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود یک سرزمین بود که آدماش یک روز خواب رفتن و دیگه از خواب پا نشدن تا اینکه خدا خواست و نسیم باد صبا ابرا رو خبر کرد تا بیان ببارن رو خواب آدما. بارونا باریدن و باریدن و باریدن تا اینکه آدما بیدار شدن. آدما که بیدار شدن هیچ زمینا سبز شدن و پیچک ها رشد کردن و خلاصه همه جا سبز شد. اما گاه نوشت ونکوور مثل یک دفترچه یادداشت هر از چند وقتی به روز میشه. پس خیلی ازش توقع به روز بودن رو نداشته باشید. در ضمن به خاطر تولد این وبلاگ در شهر ونکوور کانادا اسمش گاه نوشت ونکوور است.
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388شهریور 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 آرشيو موضوعی
شاعرانه ها؛ بلندی های بادگیرداستان؛صداها نقد؛ نیش یادمان؛ روزی روزگاری روزهای بی تقویم؛ بدون شرح خاطره نگاری؛ 80 روز التهاب پيوندهای روزانه
حسين نوروزيفهیمه خضر حیدری دفتر مطالعات و توسعه رسانهها احمد توکلي یونس شکرخواه آرشيو پیوندها پيوندها
خسرو نقیبیخورشید خانوم پرویز جاهد هوشنگ گلمکانی مسعود مهرابی سینمای ما بهمن قبادی محسن مخملباف ابراهیم حاتمی کیا زندگی ایده آل كتابخانه ملي دکتر عبدالکریم سروش دوصفر۱۱۸ سوره مهر رضا صائمي موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران انجمن صنفي روزنامهنگاران همشهری آن لاین سعيد ابوطالب ایسنا کتاب رسول یونان چاوش خلیل جوادی خانهی هنرمندان ایران شمس لنگرودی محمود قاضی احمد پوري نواندیش سید محمد خاتمی قلم بنیاد باران فرهنگستان هنر مهدی کروبی گروه مجلات همشهری اعتماد موج سبز نسیم رویش خبر آنلاین مثلث سروش قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |