تبليغاتX
گاه نوشت ونکوور
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
29
من این روزها بد جوری مرده ام

با مردم

و بی مردم مردن را دوره کرده ام

زندگی را به فصل زنده بودن

نه از فصل زندگی کردن مرور می کنم

از غم دریغ شدن تمام شادمانی کودکانه ام

و از کودکی بی کودکانه ام

از حسرت دویدن

پی پروانه ای رها در دشت خیال

و عشق دژخیمانه ای

ماه گرفتگی نقش بسته بر قوزک پایم

ترا چه کنم

پای رفتنم

رفته است

پیش از من که رفته باشم

این عالم رفته اند

ایستگاه رفته است.

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 15:18 | 
28

بخواب حمید هامون

آرام بر بستری از ابر شلوار پوش

با تو قد کشید

این سرو بی عیار جوانی مان

خاطره ای شد

نفس های بریده بریده ات

و بغض های مدامت

در کدامین ستاره به زمان اکنون آرمیده ای

خرناسه می کشیم

و بغض می کنیم

که شاید دوباره آن لبخند جاودانه ات

بر ضمیر بیکران دریاها

آرامش بگسترد

یادمان خواهد ماند

وکیل تمامی خانواده های سبز

چهارشنبه شب

با سبدی پر از سیب می آمد

هرگز نمی رفت

ترا گوری است

 در بی کران بی کرانه ها

در انزوای عاشقانه ها

فصل خسروان

در کجاوه شیرین کامگان

تلخ به پایان می رسد

و

"باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میش
ود
آی ،ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود"

عمو خسرو

روحت شاد

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 1:36 | 
27

بی تو

جمله ها جملگی استعاره اند

پنهان

در پس هزاران اشاره اند

بی تو

تا ابد این دشت ها تشنگی را دوره می کنند  

گندمزاران گیسوان خود را به سویت شانه می کنند

پنهان در کدامین فصلی

در کدامین عصر

حیرانی عالمیان از آن توست

بی تو

چشمان من به آب مانده

دلم بر آسمان

بی تو

خروشانی زمانه مدام رفته است

گویی جهان به خواب گران رفته است

یوسف زمانه ای

به غایت

نه در چاهی

نه در کنعان

در کدامین واژه پنهانی

که این همه مبهوت توایم

و باز نصیبی جز انتظارمان نیست.

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 7:45 | 
26

راه پیش رویم گشوده است

از پس خر پشته

 هر روز صبح خروس خوان

این خورشید کاهل

سرک می کشد

خورجینش هزار هزار ارمغان دارد

باز آن اشتیاق پس خمیازه ناشتایی

چشمان خیره و بی حیای من

دنبال چیزی در این سمساری جهان می گردند

و حریصانه می پرسند

 ما را نصیبی از یورتمه مادیان صبح نیست؟

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 5:43 | 
25

می گذرم

از میان درختان این کوچه

تاریک

به امید پرتویی نورانی

می گذرم

از خویشتن

و جفایی که شایسته نبود

شایسته

 آزمودنی سخت و دلچسب

آرامشی

دلچسب

چنان خنکای آب زرشک

در له له گرما

سپاس

 که چنین می خواهد

و چنان می کند

 که باید

و مهر

 از دهلیزهایم بیرون می طرواد

تا چنان که ابراهیم

گذر کرد از فرزندش

بگذرم از میانه آتشی که گلستانش در پیش است

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 23:59 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar