مگر می شود دفاع مقدس را بدون او و قهرمانانش به ذهن آورد؟

 

مگر می توان قهرمانان او را که بر مرز خیال و واقعیت قدم می زدند از یاد برد؟

 

مگر می توان فریادهای روح سرکش او را در قالب قهرمانانش نادیده گرفت؟

 

فیلمسازی که همیشه فریاد می زد و وقتی از او پرسیدم چرا یکبار در عمق میدان فردوسی فریاد عدالتخواهی سر داده، گفت: "می خواستم گوش مردم خواب رفته را به شنیدن وادارم ..." مردمی که امروز مجبور هستند خبر مرگ او را بشوند. مرگ فیلمسازی که مانند قهرمانانش عاشقانه نمرد. او می گفت می توان عاشق عشق ماند بدون آنکه معشوق دربر باشد، وقتی که هیوا را به عمق غار تنهایی فرستاد تا عشق حقیقی را در خیال واقعیت تجربه کند. هنگامی که این ابیات خوانده می شد:

 

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است

 

این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است