خداحافظ شاعر دردواره ها

 

بالاخره بغضم تركيد همين امروز صبح. پيس از طلوع رژه آدمك ها در خيابان هاي اين شهر سربي. اين بغض چند روزه. ديگر گلويم نمي خارد. ديگر طوفان از سر گذشته. هنوز باورم نيست. شاعر كتاب هاي من. كتاب هاي مدرسه مان. شاعر عاشقيت و فريادهاي من. شاعر دردواره ها ديگر نيست.

 

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ايم / ولی دل به پاييز نسپرده‌ايم

دلی سربلند و سری سر به زير / از اين دست عمری به سر برده‌ايم

گواهی بخواهيد، اينک گواه: / همين زخم‌هايی که نشمرده‌ايم

اگر خنجرِ دشمنان گردنيم / و گر دشنه‌ی دوستان، گرده‌ايم!

 

واي قيصر مرد. آخرين قيصر تاريخ مرد. باورم نيست. نمي شود باور كرد قيصر نيست حالا؛ در ثانيه هاي بن بست ذهن كلامش ياريم مي كرد اما حالا ديگر او نيست. آينه ها ناگهان شكستند از عزاي دوري اش. قيصر تمام شد. بالاخره اين روح سركش و سترگ تاب نياورد و پر كشيد و رفت.

 

دردهاي من

جامه نيستند

تا ز تن درآورم

«چامه و چكامه» نيستند

تا به رشته سخن درآورم

نعره نيستند

تا ز ناي جان برآورم

دردهاي من نگفتني

دردهاي من نهفتني است.

 

و قيصر امين پور اين چنين آخرين غزلش را سرود و باد همفسر شد اوكه سن و سالي نداشت اما پرهايش را گشود تا از اين زندان و رنخدان رها شود. در روزهاي پائيزي. روزگار پائيزي قيصر سفر كرد.استاده و تكيه داده به نرده هاي اين ايستگاه رفته. مرگش نه امروز كه از امروز تا حشر باور نمي شود. نه من و نه آشنايان هم نسل من. او ما بود. از ما بود. و ما او بوديم. از جنگ تا جنگ. از پيروزي تا فتح. او فريادي بود خاموش ناشناخته در دور دست شاعر بود و شايد بهتر ؛ عاشق به تمامي.

 

از غم خبري نبود اگر عشق نبود

دل بود ولي چه سود اگر عشق نبود؟

 

 اين عاشقيت قيصر است در كلام ومعنا. مردي بلندتر از قامتش. مردي جواهر كلام و عاشقيت در مشت.

 

 و قاف

حرف آخر عشق است

 آنجا كه نام كوچك من آغاز مي شود

 

قيصر آزرده بود نه از زخم هاي كبد و مري و معده كه از مجاري گرفته آدميت. از فراموشي ها دل خسته بود. شهيدي بود كه يكباره شاعر شد. شاعر كه شد شهيدش كردند. سو استفاده هاي ابزاري. جناح ها. او متعلق به جناح خودش بود جناح گل هاي آفتابگردان. يك تنه ساوش يود. آرش بود. كاوه. آنقدر زجر و درد زمانه برد كه بايد حالا نباشد. پريد چون دنيا قفسشان بود. رفت به همين سادگي. قدرش به طاهر دانسته به جاي گل داس دستش داديم و پس زد و در خود خون ريخت و امروز گريخت.

 

من هيچ چيز و هيچ كسي را

ديگر

در اين زمانه دوست ندارم

انگار

اين روزگار چشم ندارد من و تو را

يك روز

خوشحال و بي‌ملال ببيند

زيرا

هر چيز و هر كسي را

كه دوستر بداري

حتي اگر يك نخ سيگار

يا زهرمار باشد

از تو دريغ مي‌كنند

پس

من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار، ديگر

كاري به من نداشته باشد.

 

 و ديگر كسي با قيصر كاري ندارد!!!!

سپیده

زمين باردار آفتابي دوباره است

سايه دماوند خاكستري است

 در اين شفق

رنگ ها در هم فرو رفته اند

انفجار نور در راه است

شايد تا ساعتي ديگر

و پس از آن انفجار آدم

در خيابان ها

تا ساعاتي ديگر

سكوت جاي خود را به فرياد مي دهد

به جيغ

گريه

زنگ

بوق

در اين سايه روشن خلوت شب

كه روزي با روزي دست نداده مي رود

من در چهارچوب پنچره اي ايستاده ام

از سرما لرزان و ترسا به روشنايي خيره مانده

بي تفاوت به انقلاب و انفجار آدم ها

به تو مي انديشم.

خواب

نمي خوابم

اصرار نكن

مي ترسم

اگر حتي براي يك نفس

چشمانمان را ببندم

و بعد باز كنم

ببينم تو نيستي

هرگر نبوده اي

و اين لحظه ها تمامي خيال من بوده

 

نمي خوابم

مي ترسم

اگر لحظه اي پلك بزنم

ميان نگاهمان

 كهكشان راه شيري

 فاصله بياندازد

 

نمي خوابم

مي ترسم

بخوابم

بعد بيدار كه شدم

در عصر ديگري از خواب برخيزم

 

نمي خوابم

تا سپيده بيدار مي مانم

تا لبخند آفتاب

بوي لبخند تو را برايم تداعي كند

 

نمي خوابم

حتي اگر اين روح سركشم

تنبيه ام كند

نمي خوابم

تا روح بزرگ تو در من جان دوباره اي شود

 

نمي خوابم

اصرار نكن

مگر مي شود

در اين زمان

كه تو زاده شده اي خوابيد.