1

باران می بارید. رفتم سینما فیلم حسن فتحی را ببینم. پچ پچ عمیقی زیر پوستین آدم های طبقه سوم سینما می جنبید. طبقه سوم میانه بهمن ماه و جشنواره فیلم خبر ناشادم کرد. خاتمی آمد. آمدن معمار اصلاحات از این جهت که شکست خاتمی دیدن ندارد. خودش ناشادمان می کرد. ما به دنبال یک تجربه ناب بودیم. خبری در راه بود به اسم میرحسین! میرحسین خودش سنبلی بود از بوی انقلاب و جنگ و دفاع یاد باکری و همت را زنده می کرد ما که با این همه آرمان بزرگ شده بودیم او را نخست وزیر سر به زیر خوش پوش مهربان سال های جنگ یافته بودیم. میرحسین بوی تازگی و خاطره را هر دو با هم همراه داشت بوی امام به مشام می رسید. میر حسین بله گفت و پا گذاشت در راهی بی بازگشت آمد که ما پرده و در بگشاییم. آمدنش سید ما را به فکر از صحنه بیرون شدن انداخت و چه شایسته که شکستش را نمی دیدیم.  گفتیم و شنیدیم و ذوق کردیم که یار امام می آید با شعار بازگشت به اصول و اصلاح. خیلی ها مثل خودم فکر می کردیم که او اصولگراتر است تا اصلاح طلب. سخنرانی نخستش در مسجد نازی آباد بوی همان شعارهای دهه اول انقلاب را می داد و خیلی ها را خوش نیامد و همان شد که شیخ اصلاحات که ۴ سال به انتظار نشسته بود میدان را خالی نکند. اما به دل ما نشست صراحت سخنانش و یاد همان سال های ابتدایی دهه ۶۰ برایمان تداعی شد. همان شد که به فکر همراهی با او افتادیم بر حسب تجربه حرفه ای منتظز پایان تعطیلات نوروز ماندیم تا کمک حال یار امامان باشیم.

سلام به غروب روزهایی که گذشت

سلام

من دوباره آمدم. دوباره آمدنم ناگزیر مثل همه رفتن هایم. مثل همه نرفتن هایم و مثل ناگزیر رفتن رفتگان و ناگزیر آمدن آمده گان. الان نه مجالی هست برای ابراز و نه شوقی برای نوشتن تمام این ماه هایی که نبودم و نبودیم. شاید روزگاری بنویسم از این 68 روز گذشته و 68 روز گذشته تر از آن. به هر حال من آمدم. خسته. دل شکسته و غضب آلود با هزاران هزار خشم و دریا دریا امید به چراغی که همیشه در مه روشن خواهد ماند. من آمدم با آمدنی نستوه. با کوله باری خاطره و اما بغضی که شکستنش جایز نیست. من آمدم با هزار هزار دانسته و ندانسته با هزاران حرف خفته شده در مزار سینه ام. من آمدم. سلام.