قاف

دلیل بودنم باش

دلیل ماندنم

دلیل پرواز

دلیل عشق ورزیدنم

 

درختان ترا نشناخته گل می دهند

ترا که ببینند چه می کنند؟

فصل ها بی نشان از تو به بهار می رسند

ترا که ببینند فصل پنجم سال می شوی

گلها بی تو دیده نمی شوند

رنگ ها بی تو بی رنگ اند

جهان بی تو هیچ است

 

باران که ببارد

آفتاب که بتابد

رنگین کمان که بشکفد

بر صفحه آبی آسمان

جملگی بهانه ای است

برای بی قراری هستی در نبودنت

این ها که اینگونه باشند

بیین من چه می کشم

 

نفسهایم به شماره می افتد

 از کابوس دوری ات

از تشویش نبودنت

دلیل شکفتن درختان

بودن فصل ها

شکفتن رنگ ها و گل ها که باشی

باران و بهاران بی تو هیچ اند

ببین من چه می کشم

 

دلیل بودنم باش

دلیل ماندنم

دلیل ساده از تو سرودنم

از نو شکفتنم.

روزهای بی تقویم

اين روزها كه مي گذرد

خيال مي كنم

هيچ ايچنين دلتنگ ات نبودم

چون ماهي جدا افتاده از دريا

بي خوابم

و قدم مي زنم

بر صفحه اي تنگ بلور.

اين روزها مي گذرد

و من چون آفتابگرداني جدا افتاده از خورشيد

بال بال مي زنم

براي قطره اي از پرتو نوراني آفتاب عالم تاب.

 

اين روزها كه مي گذرد

خيال مي كنم

كهنه سواري دلشكسته ام

و ماديانم به دياري ديگر كوچ داده شده.

 اين روزها

خيال هاي من ديگر خيال نيست

كابوس است

كابوس تنهايي و بي پناهي

انسان با نخستين درد آغاز مي شود

و با اولين گناه به پايان مي رسد.

من به كدامين گناه خيال مي كنم؟

 

 اين روزها مي گذرد

و تو مي آيي

ماهي راهي دريا مي شود

آفتابگردان دوباره مي خندد

اما خيال هاي من ....

آفتاب عالم تاب كه بتابد

من نيز روز مي شوم

دشت مي شوم

رود مي شوم

با تو من دوباره

 دماوند مي شوم.