مرا اهلی کن

سیاره کوچکم

حتی گل سرخم

را به تو می دهم

مرا اهلی کن

از جهان و هر چه در آن هست

از خورشید و گرمایش

از دریا و آرامش

می گذرم

مرا اهلی کن

من از دشت های گل سرخ گذشته ام

از زمین

از دوستی

از همه

تمام این سیاره کوچکم را می بخشم

مرا اهلی کن

روی صندلی کوچکم بنشین

کهکشان از آن توست

خورشید

زحل

آن طرف تر مریخ

همه از آن توست

مرا اهلی کن

طوفانی

در دلم فریاد می کند

انتظار به خط پایان رسیده است

مرا اهلی کن

منتظر چه هستی

تا باران نباریده

مرا اهلی کن

تو نیمه غایبم هستی.

کودکانه

ما بازي مي كرديم

شادمان

تنها

دستانمان پر بود از پرهاي خدا

 

ما بازي مي كرديم

لي لي

گرگم به هوا

غايم باشك

و غم

ناشناخته اي بود

دور و ترسا

 

ما بازي مي كرديم

اشكمان

اشك شوق

دلتنگيمان

دلتنگي بازي فردا

 

ما بازي مي كرديم

دنيا مال ما بود

زمان

دوستي

 

جدا شديم

و دنيا

با ما وارونه چرخيد

و حالا دوباره

به هم رسيده ايم

بازي تازه چه داري؟

بدون شرح!!

انعکاس

تو انعكاس

تابش خورشيد

بر سطح

سرد خياباني

تو خيسي

يك قطره باراني

در كوير

نرمي

بستر خاكي .

زمان ايستاده است

تا تو بگذري

ثانيه ها

دقيقه ها

ساعت ها

اين زمان زمان توست.

به كجا تعلق دارم

شايد براي خيلي ها عجيب باشه كه من مي خواهم امروز درباره فوتبال بنويسم. اما اين از فوتبال و ورزش نوشتن دليل بر حماقت من نيست تنها و تنها يك اداي دين به كسي است كه يك ايرانيه به تمام معنا است.

وقتي افشين قطبي به ايران آمد كسي تصور نمي كرد كه او بتواند در پرسپوليس موفق بشه. اما شد. اينكه چرا تا به امروز شده همان چيزيه كه من مي خواهم بگم. قطبي نزديك به سي سال ايران نبوده يعني از 13 سالگي ايران را ترك كرده و فرهنگي ديگر بر او حاكم شده اما وقتي به ايران مي آيد فارسي حرف ميزنه.سعي ميكنه متعصب باشه و پرسپوليس و هواداراش رو بشناسه. و در يك كلام ايراني باشه. اما ايراني بودن قطبي با ايراني بودن بقيه يكمي فرق ميكنه او مردي با شخصيت،مودب،با وقار و خوشرو است. در بدترين موقعيت لبخند ميزنه، به كسي توهين نمي كنه، كسي رو خرد نمي كنه، به كسي بي احترامي نمي كنه و وقتي بهش بي احترامي ميشه بي خودي عصبي نميشه و سعي ميكنه لبخند بزنه. وقتي ديشب در برنامه نود بارها و بارها ناصر حجازي با بي شخصيتي تمام بارها به او توهين كرد او تنها و تنها لبخند زد و آرامش خودش را حفظ كرد. در صورتي كه حجازي براي توجيه بي سوادي و كمبود دانش خودش پشت هم سعي مي كرد كار قطبس را بي ارزش قلمداد كنه. اما چيزي كه جاي ناراحتي داره و باعث نگرانيه اينه كه يك روز قطبي با ديدن اين رفتار لومپني چاله ميداني احمقانه به خودش بگه :«به كجا تعلق دارم؟» آن وقت همين آدمايي كه بيرون از زمين خودشون رو كاپلو ميدونن وقتي پا به زمين ميزارن دستشان رو ميشه كه نه تنها تاريخشون گذشته كه مغزشون هم پكيده و فوتبال روز دنيا را با بكش بكش عوضي گرفتن.

خطوط موازی

ما

موازي

جدا

دور

و در تعقيب هم

ما زمان را شكار مي كنيم

زمين را دچار

رياضيات

مديون ماست

فيثاغوث هم

اگر ما نبوديم

هستي نبود

ساعت ها همه خواب بودند

ما دو خط موازي

در جدال

براي رسيدنيم

به كجا هنوز كشف نشده

فاصله مرگ ماست. 

به اندازه یک پک تند اکسیژن

من را ببخشيد. اين روزها خيلي خسته ام. آنقدر خسته كه احساس مي كنم مثل كوهي هستم كه قراره در اثر يك فوران بزرگ تكه تكه بشه. خيلي خسته ام . خسته تر از آنچه بشه تصورش را كرد. هم به لحاظ جسمي و هم روحي. اندكي مجال بدهيد تا اين خسته نفس بريده بتواند دوباره رو پا بشه و برايم دعا كنيد. فعلا يا حق.

هجرت 3

بايد آن سوي قصه سفر كرد

اينجا عشق را به كثافت كشيده اند

اينجا هر روز ظهر مسيح را به صليب مي كشند

بايد گذشت از اين منجاب در جا زدن.

بايد رفت تا بي نهايت

تا مرز ادراك

بايد چتري نو برداشت

براي گذشت

ابراي ايثار

بايد سفر كرد

تا مرز رسيدن

اينجا ديگر جاي ما نيست

اينجا انسان افسانه اي بي سر و ته است

بايد فكري كرد

چاره انديشيد

اينجا عشق يعني مارك، پول،ثروت

اينجا ديگر كسي از جنس كسي نيست

آدم ها با هم غريبه اند

اينجا سگ ها و گربه ها عزيزترند تا آدم ها

و خدا تنها تر از ماست.

ما و قهرمانان

 

هميشه از خودم مي پرسم اين تصاوير و نام ها كه خيابان هاي شهرمان را پر كرده به چه كساني تعلق دارد و حالا در آستانه سومين دهه از آغاز جنگ من و هم نسلانم و حتي نسل اولي ها تا چه اندازه اين آدم هاي آنكادره روي ديوارهاي شهر را مي شناسند؟

آيا كسي مي دانند اين آدم ها قهرمان عصر مايند؟ قهرمان حقيقي؟ ما جاي معرفي بي پرده و فارغ از خطوط قرمز توانسته ايم اين قهرمان را به مردم معرفي كنيم؟ آيا سيد ابراهيم همت، حميد و مهدي باكري، باقري، بروجردي، آويني،شيرودي، كشوري، احمد كاظمي،زین الدین،خرازی، مهدي خندان و هزار هزار روئين تن ديگر را مي شناسيم؟

خير. نسل ما از ميان قهرمانان حقيقي شخصيت هاي مبتذل سريال هاي كيلويي تلويزيون و سينماي وطني و شخصيت هاي كاركاتوري سينماي آمريكا، كره، ژاپن، هند و ... را بيشتر ترجيح مي دهد. ما راكي، رمبو، ترميناتور، يانگوم،  اوشين و ... را بيشتر از زنان و مرداني ميشناسيم كه به خاطر هدفشان هر چه كه بود، بي پرسش و عزني رفتند و مرگ و خستگي را خسته كردند و او امروز از آنها تنها خيابان ها و عكس هاشان باقي است. بدا به حال ما؛ ما كه اينيم فرزندمان چه خواهند شد؟  

پچپچه

 

عشق را با آيينه پچپچه مي كنم

كه شايد غرش ابرهاي تابستان گذشته

كه به پائيز متصل است

انعكاسي شود بر آيينه اتاق تو.

عشق را زير گوش شب پچپچه مي كنم

كه آرامشي با اوست

عشق را با خود زمزمه مي كنم

و نمي گويم به تو

مرا هراسي هست

از دوري نگاهت

هراسي سرخ

و حسرت بار

عشق را با همه پچپچه مي كنم

جز با تو

 و مي ترسم باد

پچپچه مرا به گوش درختان برساند

عشق را پچپچه مي كنم

با بهار كه گذشت

با تابستان كه همين حالا رفت

و با پائيز كه نيامده شنيده است.

عشق را پچپچه مي كنم

با آب كه روشني است

و با ابر كه خداوندگار بارش است

اما با تو هيچ...

عشق را زير گوشم پچپچه مي كنم

كه مبادا تو بشنوي

و عاقبت

اين احترام در «نه» گفتنت مرا بشكند.