لذت نبودن

نه بر تخته پاره سوار بر موجم

نه پیچک پیچیده بر تن روسپیان

نه شعر و نه شعورم

لذتی نیست از این گسست

نه شوری و نه حالی

تنها جورثومه خستگی و تکرارم

نه دنیایی ساخته ام از اسکناس

نه نامی و نشانی

کسالتم

بی تاب

چون تخته پاره ای بر آب

کالایم

خریدارم نیست

گاهی به دست موجم

گاهی به دست باد

گاهی سوار

گاهی مرکب به دوش سوار

نه لذتی از تابستان کوتاه

نه نغمه چسبنده چون سریش

تکرار

تکراری مرگ آور

جنگ بیهودگی

نبودن

نبودم

نیستم.

آب روشنایی نیست

آی آب های اقیانوس آرام

نفرین و نفرت مرا با خود همسفر کنید

و در مرز ادراک 

به خروشان ترین آب ها بسپارید 

و از شکاف رودهای خانگی من

نفرتم را گسیل دهید

و ریشه این پیچک مسموم را بخشکانید.

نفرت

پوستین کهنه شب را کشیده ام رویم

تا کسی نبیند این تاول چسبیده به روحم را

سرمای آذر و دی و بهمن و اسفند را

کول می کنم چون صلیب یحنا

نمی دانم تا کجا و تا به کی

از امروز تا نمی دانم

لخت لخت این سفر

سوگنامه مردانگی من است

که در جهل روزگار

شهامت دریوزگان را

چو بومرنگی

به سمتم قی کرده پرتاب می کند.

من و مایی نمی ماند

جمله ویران می شویم

زیر این تلمبار چرک

شط جنون آسای روده ما را در می نوردد.

درد

هنوز درد می کند

آنوقت نیامده

باز فرو می کنی

درد را در استخوانم

تا کجا

تا چقدر

وسعت این درد بباید بود

نه از رفتگانی

و نه ز مردگان

درد.

جلو نمی روم

عقب که بماند

فرو می روم

در درد

آخ دردم آمد

یواش.

مرگ

جنگ موج و سنگ

و یا سنگر و گلوله

مثنوی پوسیده مردی است تنها

که تبری دارد

از رأفت بیهوده دلبرکان.

تنها مرد

نا بخشوده ترین مرد

ثروتش مرگ است

با یک لیوان محلول مردانه 

سیانید پتاسیم.   

پرواز

لحظه اي

تنها لحظه اي بر آب بوسه زد

پر گشود

پرنده اي بود

انگاري

و شابد نبود

جان ندشت

قلب و روح

بي شك نداشت

بوسه زد بر آب

چون صداي لنت رو به موت

پر گشود

هر چند كه پر نداشت

پريد

پريديم با هم

انگاري

او از آب

من ز خواب.

فصل سکوت

فصل واژه هاي غربت را چه كسي ورق خواهد زد؟

چروكيده و پژمرده

آمديم

پژمرده و تاريك

خواهيم رفت

بر كدامين خاك نماز خواهيم گذارد؟

بر سجاده ما مهر پشماني هاست

پريشاني هاست

ما از كدامين نسل

از كدامين فصل فرو افتاديم؟

قرص ماه

غربت ماهي

فوران سكوت

خفقان

فصل واژه هاي غربت را چه كسي ورق خواهد زد؟