در این قحطی کلام

ناز جوهر و قلم را باید خرید

که از تو نوشت

قلم های سیاه این روزها سبز می نویسند

چه رسد به قلم بی دوات من

به کاغذ نرسیده می دود

اما نه، باید درنگ کرد

در این زمهریر خشکسالی و دروغ

****

باید نوشت اما نه به نام استعار

که به نام دل

رود خشم به سبزی دشت ها جان داده

هر چند حکایت من چیز دیگری است

به خیابان سرخ می نگرم

سبز می شود درخت پیر تن من

****

به دشت می نگرم

سرخ می شود گونه های من

به هر طرف که نگریستم ترا دیدم

ترا چه کنم

صدایت را از من دریغ می کنی

به چه زبان باید ترا سرود

سرخ یا سبز؟

****

دلتنگی من اسارت در چاه تنهایی یوسف است

ترسم که یعقوب فراموشم کند

نیافروخته در دلش خاموشم کند

به هر زبان که سر به باد سپارد

****

به هر کلام که جان در دلش دارد

کویر تشنه دلم

ترا به یک صدا می خواند

نازنین سبز جامه من

با من سخن بگو!