انگشت و قلم

نگار من زبر جد نمی داند که نوشتن برایم چون حلاحل است در زمهریر سکوت در بی تاب روزگار بی مرام. چه کنم یارب با این انگشتان کهولت زده و سرما زده. چه کنم با این همه غم، غم خویش و غمگین روزگار خویشتن. نه در میان جمع آرامشی است مرا و نه در طوفان سهمگین این سرسره دنیا که هی سرم می دهد از بالا به پایین و از افق به فلق و از شمال به کنگره ی گرما زده له له تابستان. شرافت نمی فروشند سر در بازار مکاره شام خر داغ می کنند سر پل به جرم دو زار نوشتن. من که ابترم وای به حال چامه به دستان این عصر و وعظ که چه می کنند و سوراخ موش قیمت کاخ است در بازل سویس. خوش دلبرکان غمگین مارکز که لااقل به یک دردی خوردند و خمیره کاغذ شدند و خوشا هزار هزار کاغذ پاره که به اصالت خویش رجعت کردند. حالا من که در پی این همه اشاره و قل قل لغت های قلمبه مصاحبت و مجاهدت در انباشت کتاب بر پالان مغزم چون پیچک قر می دهم بر صحیفه این مجلد ناسور از چه باید بنویسم و این سراپرده را هم کرده ام گذر چه کنم؟ شاید این چه کنم ها هم برایم اسباب شر شد خدا بدور از انگشتانی که دواتی نیست و به قول صاحبان سرمایه های باد آورده و خواب آورده انگشت حمالی نیستند و سوسول بار آمدند،بر چشم بد لعنت که این موهبت تایپ هم از این این انگشتان کاهل گرفته شود و به جای آنکه مدادش بدهند که بنویسد و بنگارد لا انگشتی جریمه هایش بیافزایند،خدا از سرمان جریمه را کم کند که هر جورش آفت است. نوشتن نوشتن می خواهد به غایت نوشتن که این انگشتان از موزه در آمده می خواهد بخواند اما خونش نمی آید و مثل هزاز هزار انگشت لای جرز دیوار و روی طاقچه کنار عکس آغاجان خاک بی عاری می خورد. دور باد از هر قلمی که آیینش مجیز باشد و وعظش مد بی جا و بی دریغ و بی خاصیت. دور باد از طنابنده ای که نوشتن را مایه نان بداند و وجدانش را پاک کن ته اتد پنج دهم بداند، دور باد از من و از ما که نوشتن را عار بدانیم و پیچمان کوچه بی حریتی و بی غیرتی باشد. پس بنام آفریننده ذات قلم....

نوشتن یا ننوشتن

باید نوشت هر چند نوشتن خیال آسوده می خواهد و فراغ از غصه قلم. نمی دانم چه باید بنویسم از کی و کجا؟ فقط می دانم باید نوشت از سرگذشت انسان های بی گناهی که هستی شان تباه شد و یا از سبزی که به نیتی آفریده شد که پشتش هزار هزار سخن نهفته بود و حالا گردن آویز کسانیست که نه حال آن روزهای منو هم سنگرانم را دانایند و حس حال واقعیت امروزمان را باور دارند. حال باید از چه نوشت و از که؟ از یاران سبزم که یکی یکی پر پر شدند و یا نمی دانم در کدامین تمشیت خانه شرایط روز شب می کنند. از ننوشته های یکسال گذشته ام بنویسم و یا از وطنم؟ از وطنی که باطن ماست؟ ویا از هوای دلپذیرش؟ می نویسم که ننوشتن سر سلامتی می آورد و خیال آسوده شب سر بالین نهادن. نمی نویسم از بلایی که مدام بوده و خواهد بود و واقعیتی که هیچ مشت گره کرده ای را یارای مقابله با آن نیست. دهان نمی دوزم و دهان دوختن را نیز شایسته رسالت و سوگندم نمی دانم. اما بر این باور که ما انسانیم نه رویین تن. پس مبارزه در کلام است در کنام. باید گفت و نوشت باید در بطن باورهای مردمان سبز مردمانمان کوشید نه در بازویشان. باید از زرق و برق کاست بر باور و ایمانشان افزود. پس نوشتن باور می خواهد و گوش و چشم پویا و شنوا. والسلام  

این شهر مجانین است!!!

قصد کرده بودم دیگر هیچ ننویسم و تنها همان شبنامه ها، که به شماره بر مدار سکوتی مدام نوشته می کنم؛ تنها مجرای این گفت و گوی مجازی اندک مخاطب باشد، اما چه کنم که نمی شود هزار هزار جفای آدمیان را دید و شنید دم نزد.

من در شهر زنجان زاده شدم.

شهر زَنجان مرکز استان زنجان در ایران است. استان زنجان در شمال غرب فلات مرکزی ایران قرار گرفته‌است. وسعت استان برابر ۲۲۱۶۴ کیلومتر مربع است. جمعیت این شهر ۳۴۱٬۸۰۱ نفر ‌است.

نام زنجان عربی‌شده زنگان است. ورشوسازی و نقره‌سازی و چاقوسازی مهمترین این شهر هستند.

زنجان از شمال به شهرستان خلخال و شهرستانهای رشت، فومن، رودبار و از مشرق به تاکستان و قزوین و از جنوب به همدان و بیجار و از غرب به شهرستان‌های میانه و هشترود محدود است و از سطح دریا ۱۶۴۱ متر ارتفاع دارد. ارتفاع قله سپهسالار که در این استان قرار دارد به ۳۳۱۸ میرسد و بخش‌های آن عبارت‌اند از قیدار (خدابنده)، ماهنشان، طارم که جمعاً ۹۵۳ پارچه آبادی دارد.

محله‌ها و معابر اصلی شهر زنجان  چهارراه سعدی‌، دروازه رشت، دروازه ارک، (بلوار حاج مهدی)حاجی بلواری، امجدیه‌، سه راه، شوقی، سرچاه، جاوید، دانشسرا، بی سیم، اعتمادیه، سبزه میدان، چهارراه انقلاب، فردوسی، خیام، صفا، صفرآباد (اسلام آباد)، علی آباد و هنرستان است.

حمدالله مستوفی، تاریخ‌نگار نامدار، بنیاد شهر زنجان را از اردشیر بابکان، سردودمان ساسانیان دانسته و نام نخستین این شهر را شهین ذکر کرده‌است. در لغتنامهٔ دهخدا هم در سرواژهٔ شهین چنین نوشته‌است: «شهین نام شهر زنگان است و معرب آن زنجان باشد و گویند این شهر را اردشیر بابکان بنا کرده‌است.»

زبان مردم زنجان ترکی آذربایجانی است. فارسی نیز در برخی خانواده‌ها رایج است. مردمان این شهر یکی از مذهبی ترین مردمان در ایران امروزند. تردیدی نیست؛ مردمانی که مرسوم ترین صنایع شان چاقو سازی، حکاکی روی مس و چاروق (نوعی کفش) بافی است، مردمانی خشک و بی روح و خالی از مهر باشند و هیچ دغدغه ای جز دغدغه های مذهبی بر آنان کار ساز نباشد.

بنیه فرهنگی هر شهری پیوسته و وابسته به مردمان آن دیار است، در اساطیر مردمانی که پیشه آهنگر دارند غالباً مردمانی آزاده و غیورند اما این جز صفت امروزین مردم این دیار یا زادگاه من است.

طی ماه های گذشته اخبار دردناک و هول آوری از این شهر شنیده کرده بودم که بی شک بر مدار تعقل و منطق می توانست در سراسر گیتی بروز کند  و هر یک در قدر و قامت خود پای بست ایلاتی و قومی یک سرزمین را زیر سوال ببرد. از ربودن فامیل گوشتی گرفته تا سلاخی کردن فامیل پوستی هر یک برایم طنین آواری در روح و جسم بود. اما خبرها از این شهر پایانی ندارد، قتل سه دختر جوان تازه بالغ شده توسط مردان جوان در کمتر از سه ماه و پس از آن فساد اخلاقی معلم اخلاق در دانشگاه این شهر که توطئه دشمنان قلمداد شد. هر یک گرزی گران بر پیکر آفرینش است اما این آخری به مراتب دردناک و ننگین و سوگ آور است.

اصل خبر:

«اخيراً يكي از بانوان محترم و علاقه‌مند به كارهاي خيرخواهانه كه در انجمن‌هاي خيريه‌‌ي متعددي فعاليت دارد و سال‌هاست كه در انجمن‌هاي خيريه و همچنين دانشگاه با بنده همكار بوده است، با مراجعه‌ي به اين‌جانب خبر از وقوع حادثه‌ي اسفناكي در خصوص سه نفر از كودكان يتيم تحت سرپرستي سازمان بهزيستي در «مركز نگهداري كودكان مهر زنجان»، واقع در خيابان دانشسرا، جنب انبار گندم داد.

ابتدا براي اين‌جانب باور كردني نبود، ولي با توجه به شناختي كه از اين بانوي محترم داشتم در صدد تحقيق در اين زمينه برآمدم و با كمال تأسف به طور مستند، اطلاع حاصل كردم كه بر روي بدن سه نفر از كودكان يتيم اين مركز به نام‌هاي زهرا، مريم و محمدمهدي داغ گذاشته شده است. بعد از تلاش بسيار موفق به تهيه‌ي عكس از بدن مجروح اين كودكان شدم كه در اين عكس‌ها به وضوح مشاهده مي‌شود كه بر اثر داغي كه بر بدن اين كودكان گذاشته شده، صورت زهرا و پاي مريم و گردن محمدمهدي سوخته شده است.»

این شهر را چه می شود. این زادگاه نفرت انگیز من است. زادگاهی که پاره تن یکی از عزیزترن هایم را از او ما گرفت. زادگاهی که زیر پرچم علمدار دشت خون چنین جنایاتی بارور می شود، نه زادگاه من نیست. قفس وحوش است به دامان دشت. این شهر مجانین است. نه شهر آدمیان. شما را به دین تان این همه فاجعه را رها کنید. نه این زادگاه من نیست؛ این شهر مجانین است.