17
باد
گیسوان گندم زار را شانه می کند
و من هنوز پائیز نیامده
مثل زن پا به ماه
ویار خربزه خراسان
کرده ام.
باد
گیسوان گندم زار را شانه می کند
و من هنوز پائیز نیامده
مثل زن پا به ماه
ویار خربزه خراسان
کرده ام.
و خداوند
روی ابرکی نشسته بود
یک نفس می گریست
از وحوش بشری که زاده است
و خداوند
بی امان می گریست
برای تقطیع دست و پای کودکان
بی پناه و بی گناه
و خداوند
فریاد می کرد و می گریست
برای سر بریدن انسانیت
در زمهریر خشاش و افیون
و خداوند
تنها می گریست.
پیوسته در اندیشه عبور
زائرانی خاکستری
از مشرقی ترین
تا مغربی ترین
معبر جهان
به قرص ماه خیره مانده اند
زائرانی به شکل هیچ
گمشده در خطوطی
کج و معوج
گذشته را انتظار می کشند
زائرانی سفید
با چهرگانی تکیده و تاریک
قربانی گذشته خویش می شوند
بی اعتنا
به فردایی
که از خویشتن دریغ می کنند.
و فردا
پیوسته در اندیشه عبور
مسافران جا مانده از قطار
جا ماندگی را فریاد می کنند.
در پس سايش دو سنگ بر مدار هيچ
و گرمايي گزنده
سپيدي مي تراود شادمان
و جنگي خاموش و بيهوده بر سر هيچ
ميان تخته سنگي صاف
و سنگي زبر و بي مهر
آسايش مردماني را ثمر دارد
كه شبان و روزان
بي مهر و بيهوده بر سر هيچ مي جنگند.
چيزي ميان
پيچيش هاي ذهنم
مدام تاب مي خورد
چيزي شبيه
يك شعر
شعري براي
بودن
هر چند كه
هنوز
نا اميد و خسته است
روح بي
دريغ آفتاب
بودني از
سر بودن
مي طلبم
بي هيچ
بهانه اي
بودني براي
احتياج
براي آفتاب
براي بي
اجازه بودن هستي
براي غازهاي
استنلي پارك
بهانه اگر اينهاست
به غايت
هست
بسيار است
و انگيزشي
زير كهنه
پوستين روحم
دوباره تاب
مي خورد.
خارشی عمیق زیر پوستینم می جنبد
زیر تخته سنگی که به دوش می کشم
خارشی نه از سر نشئگی
که از سر سوزش
جدال پوست و ناخن
جدالی نا برابر
در پس پوشیده بند بند پوست و پوستین
جدالی بی تفاوت
زیر تخته سنگی که به دوش می کشم.
اي قلم سوزلريم دا اثر يوخ
آشنا دان منه بير خبر يوخ
ياندي پروانه لر شمعي سيندي
آيريليق دان اورك يازا دوندي
شاني دا، رتبه دا، بي بدل سان
هر گزل دان،گولوم سن گزل سان
كيم ديير آيريليق دردا سال ماز
عاشيقين صبرين ال دان آل ماز
اي گزووم يولارا باخ داريخ ما
گون هميشه بوموپ آلت دا قالماز
گونچانين قدرين بيلمديخ بيز
وفالي بو عيشقي باشينان آتماز
جنبش توفاني انگشتان
ماه را كه پشت ابر نهفته است
بيرون خواهد كشيد
بكارتي كه نيست
شجاعتي كه نيست
هويتي كه هيچ
ستاره باران شب خشك كويري را
چارق به پا پرواز مي دهد
شب پره را.
تسليم نمي شوم
نقطه اي براي آغاز هميشه هست.
تا زنی را ببلعد
بی آنکه بداند
همین حالا در دهان زن جا خوش کرده است.
بی اجازه سوار بر باد است
بادی که خود بی اجازه می وزرد.
خزید بر تپه های سرخ گونه اش
شادمان
هراسان
چکید بر سیاهی کاغذ
و افشان شد
جوهر خاکستری
رفت
تا پاک کند
به قاف نرسیده
در جا خشکش زد
بی حرکت ایستاد
در دم جان داد
قطره اشکی که لحظه ای پیش جان داشت.
حریق سرخ سوزن
پژواک صدا
پرواز سپیدی دود
و سیاهی کاغذ
مرا به خواب دخترکی می برد
لخت و عور
که هر شب
بی قید و بی شتاب
از خواب نیوتن می گذرد.
فاصله اين
چنين آغاز شد
تو در
شرقي ترين مشرق نجابت را دار زدي
و من
بي امان در مغرب بي رحم
نداي با
تو بودن سر دادم.
شادم
چون پرواز
شادمان يك پشه
و در
هر لحظه دلواپس شادماني تو هستم.
ساده نباش
راه راه باش
مثل گور خر
حتی اگر خوراک کرکدیل ها شوی.