لذت نبودن
نه بر تخته پاره سوار بر موجم
نه پیچک پیچیده بر تن روسپیان
نه شعر و نه شعورم
لذتی نیست از این گسست
نه شوری و نه حالی
تنها جورثومه خستگی و تکرارم
نه دنیایی ساخته ام از اسکناس
نه نامی و نشانی
کسالتم
بی تاب
چون تخته پاره ای بر آب
کالایم
خریدارم نیست
گاهی به دست موجم
گاهی به دست باد
گاهی سوار
گاهی مرکب به دوش سوار
نه لذتی از تابستان کوتاه
نه نغمه چسبنده چون سریش
تکرار
تکراری مرگ آور
جنگ بیهودگی
نبودن
نبودم
نیستم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 21:25 توسط مهدي عزيزي
|