سلام

من دوباره آمدم. دوباره آمدنم ناگزیر مثل همه رفتن هایم. مثل همه نرفتن هایم و مثل ناگزیر رفتن رفتگان و ناگزیر آمدن آمده گان. الان نه مجالی هست برای ابراز و نه شوقی برای نوشتن تمام این ماه هایی که نبودم و نبودیم. شاید روزگاری بنویسم از این 68 روز گذشته و 68 روز گذشته تر از آن. به هر حال من آمدم. خسته. دل شکسته و غضب آلود با هزاران هزار خشم و دریا دریا امید به چراغی که همیشه در مه روشن خواهد ماند. من آمدم با آمدنی نستوه. با کوله باری خاطره و اما بغضی که شکستنش جایز نیست. من آمدم با هزار هزار دانسته و ندانسته با هزاران حرف خفته شده در مزار سینه ام. من آمدم. سلام.