باید نوشت هر چند نوشتن خیال آسوده می خواهد و فراغ از غصه قلم. نمی دانم چه باید بنویسم از کی و کجا؟ فقط می دانم باید نوشت از سرگذشت انسان های بی گناهی که هستی شان تباه شد و یا از سبزی که به نیتی آفریده شد که پشتش هزار هزار سخن نهفته بود و حالا گردن آویز کسانیست که نه حال آن روزهای منو هم سنگرانم را دانایند و حس حال واقعیت امروزمان را باور دارند. حال باید از چه نوشت و از که؟ از یاران سبزم که یکی یکی پر پر شدند و یا نمی دانم در کدامین تمشیت خانه شرایط روز شب می کنند. از ننوشته های یکسال گذشته ام بنویسم و یا از وطنم؟ از وطنی که باطن ماست؟ ویا از هوای دلپذیرش؟ می نویسم که ننوشتن سر سلامتی می آورد و خیال آسوده شب سر بالین نهادن. نمی نویسم از بلایی که مدام بوده و خواهد بود و واقعیتی که هیچ مشت گره کرده ای را یارای مقابله با آن نیست. دهان نمی دوزم و دهان دوختن را نیز شایسته رسالت و سوگندم نمی دانم. اما بر این باور که ما انسانیم نه رویین تن. پس مبارزه در کلام است در کنام. باید گفت و نوشت باید در بطن باورهای مردمان سبز مردمانمان کوشید نه در بازویشان. باید از زرق و برق کاست بر باور و ایمانشان افزود. پس نوشتن باور می خواهد و گوش و چشم پویا و شنوا. والسلام