بگذار بخسبد این تن خسته از سالیان جنگ و هراس!

آتشی را گور در ستاره ای باید
یا
بخواب ققنوس بیدار، ای خاکستر آخرین
تقدیم به نماینده ای که پرسید چرا منوچهر آتشی باید چهره ماندگار شعر فارسی شود؟
منوچهر آتشی بودن فضیلتی است که قادر بسیار بخشنده تنها به کسی اعطا می کند که همچون آتشی نفس بکشد، لمس کند، ببوید و بیاشامد.
پس این وجیزه را که با خون قلم نوشته ام پیشکش او می کنم که پرسید چرا آتشی؟
شعر سیاست نیست و شاعر دلش نمی خواهد رییس جمهور جایی باشد.
حالا که آتشی مرده است و با مرگش، همچون یکی بسیار رحیم، آب خنک بر قلب داغ آنان که پرسیده بودند چرا آتشی؟ ریخته است، آسوده تر از وقتی که بود می توان پاسخ داد که چرا آتشی؟
او مرد تا بگوید در این خرابه کسی ماندگار است که مرده باشد؛ زندگان را در این برهوت دور افتاده از جهان جایی نیست.
دنیای بمب افکن ها و جنگ را زیباتر از اینی که هست می خواستیم. شعر دنیا را زیبا می کند و شاعر همدم غریبه ی از راه آمده ی روزگار غریبانه ی ماست. آتشی دنیا را زیبا می کرد، اما حالا که رفته است بگذار دنیا رییس جمهور داشته باشد، نماینده مجلس داشته باشد و ما همچنان در وطنمان از غریبه نا آشناتر باشیم.
اما به راستی آتشی را که تا ساعتی دیگر به خاکش خواهند داد چه پیش خواهد آمد؟
خرخاکی های مهربان! تک یاخته ای های از هم پاشنده ی در گور لانه کرده! شما را به خدا قدری محترمانه تر آن لاشه شاعر را که بسیاری روزها را به غم پشت سر گذاشت از هم بگسلید. بگذارید بخسبد این تن خسته از سالیان جنگ و هراس! سالیان وحشت ؛ خسته سال های 32، سال های 31، سال های 30، سال های جنگ. بگذارید بخوابد این رنجور روزگار جنگ و زلزله؛ این نعره قتل – از قاتل و از مقتول - بسیار شنیده.
بگذارید بخوابد این در رویای قصیل سبز فرورفته به دشت خشک! این از راه آمده را بگذارید بر گردنه گاه قله پست بنشیند به تماشای غروب آفتاب بر کفل آخرین مادیان سپید!
بخواب، آسوده بخواب ققنوس بیدار، ای خاکستر آخرین.
خرخاکی های ناجی! اگر او را تجزیه کردید بگذارید خانه اخلاف ما را به نفتی که خون اوست فروزان بدارند که آتشی در چراغ خانه ای اگر بسوزد آن خانه از نور شعر خاموشی نخواهد گرفت.
شاعر کهکشان راه خونی رفت. امروز هابیل را در غسالخانه تبرک می کنند!
آتشی نمرده است. او آنجاست! در منظرت! با دوچشم به زلالی رود کوهی همچون دو حباب یخ! با دو بال از ابر و جبینی از آفتاب! جایی که اوست، آفتاب نمی تواند خاطره روزگار سرما و دلسردی را محو کند؛ اینچنین که رسم ما خاک نشینان است!
آتشی هست و زمانی دیگر نیست که شعر را به ستم بفروشند و واژه را به خون. او هست تا کودکان بی مادر و بی بابا هستند، گرده داده به دیوار گلی با آب آویزان از بینی و اشکی در حدقه ها منتشر!
آتشی آتشی بود که به نیم روز افروخت و به نیم شب، همچون جرقه ای جهید و رفت.
اگر در کوچه پس کوچه ای، دخترکی با مویی از جنس گندم، راه بر تو بست و پرسید «این آتشی که مرد، که بود؟» بگو ژنده پوش آشفته روحی که زندگی گدایی می کرد، ندادند، خود زندگی شد!
علیرضا روشن
۲۹/آبان/۱۳۸۴
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۸۴ ساعت 3:46 توسط مهدي عزيزي
|