خزید بر تپه های سرخ گونه اش

شادمان

هراسان

چکید بر سیاهی کاغذ

و افشان شد

جوهر خاکستری

 رفت

تا پاک کند

به قاف نرسیده

در جا خشکش زد

بی حرکت ایستاد

در دم جان داد

قطره اشکی که لحظه ای پیش جان داشت.