7
خزید بر تپه های سرخ گونه اش
شادمان
هراسان
چکید بر سیاهی کاغذ
و افشان شد
جوهر خاکستری
رفت
تا پاک کند
به قاف نرسیده
در جا خشکش زد
بی حرکت ایستاد
در دم جان داد
قطره اشکی که لحظه ای پیش جان داشت.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 13:6 توسط مهدي عزيزي
|