13
چيزي ميان
پيچيش هاي ذهنم
مدام تاب مي خورد
چيزي شبيه
يك شعر
شعري براي
بودن
هر چند كه
هنوز
نا اميد و خسته است
روح بي
دريغ آفتاب
بودني از
سر بودن
مي طلبم
بي هيچ
بهانه اي
بودني براي
احتياج
براي آفتاب
براي بي
اجازه بودن هستي
براي غازهاي
استنلي پارك
بهانه اگر اينهاست
به غايت
هست
بسيار است
و انگيزشي
زير كهنه
پوستين روحم
دوباره تاب
مي خورد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 1:12 توسط مهدي عزيزي
|