خیلی ها گفتند بنویس اما نگفتند چه بنویسم؟ خیلی ها گفتند دوباره شو و تازه شو اما نگفتند چطور؟ خیلی ها گفتند ترانه بنویس و شعر اما نگفتند نوشتن جوهر می خواهد و جرات. خب من هم می خواهم بنویسم، امروز می خواهم از یک همکار بنویسم که هرگز مستقیم باهم کار نکردیم اما هفته ای چند مرتبه در راهروی روزنامه شرق و یا روزنامه ای دیگر که امروز در محاق توقیف هستند،همدیگر را می دیدیم و سلامی می دادیم و می گذشتیم از کنار هم خب این هم از اقتضای همکار بودن در یک روزنامه ای است که دویست سیصد کارمند ثابت دارد و روزی صدها نفر را پمپاژ می کند. همیشه برایم عبدالرضا تاجیک یک روزنامه نگار سیاسی نویسی بود که اصلاح طلب و دگر اندیش بودن تنها نکته ای بود که در نگاه اول به ظاهر و چهره اش نمی خورد، همیشه تاجیک را فردی مومن و متعهد و به قول خودمان بچه مذهبی مثبت و حزب اللهی می دیدم و همینطور هم بود اما قلمش جای بسیار ستودن داشت. خوش می نوشت و خوش صولت خوانده می شد و نیش و نوش خودش را هم داشت از عبدالرضا تاجیک خاطره چندانی ندارم اما همیشه سکوت و رفت و آمد بی سر و صدایش که بیشتر اوقات برگ های چرک نویس و چک پرینت صفحاتش دستش بود و از کنارمان می گذشت و گاهی سلامی و علیکی که می کردی به نرمی پاسخ می داد و جوابش بر دل می نشست،خلاصه کنم که هر چه از این همکار در بند یادآورم جملگی ستوده است و نمی دانم آنها که این روزها می بینندش به این گفته های ما واقف اند یا نه اما می دانم که هستند چراکه همگی ما این سال ها رصد شده ایم پس نوشته های همه ما را خوانده اند و می خوانند و می دانند که در اندرون من خسته دل کیست و چه می کند این مرغ حق طلب و چه می خواهد جز پر کاهی آزادی در کلام و بیان و زبان ودیگر هیچ. به امید آنکه همه زیر سایه آزادی باشیم و کسی چشمان خمار از بی خوابی را صبح دمان در آیینه نبیند نه پرسشگر و آنکس که پاسخ می دهد.......و دوست و همکار ما نیز از قفس به در آید و نزد همکاران و دوستان و خانواده اش بازگردد به امید آن روز.