اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
و بهار با آن بقچهي كوچكش پشت در ايستاده تا اسفند بگذرد و داخل شود و آمدنش را با شكفتن ياسهاي زرد خبر دهد. حتّي در اين شهر شلوغ پر ترافيك؛ تازه ميكند، تازه ميشود زمين و زمان. رخت سپيد و شكوفه باران درختان، نفسهاي دوباره زمين را مي شمارند و بهار با همان بقچهي كوچكش ميآيد و بقچهاش را باز ميكند و ميماند. و ما نيز با آمدن بهار تازه ميشويم ،نو.روحمان تازه ميشود و خود را براي آغازي دوباره آماده ميكنيم تا با آغوشي باز سال و روزي جديد را با تجربهاي جديد بياغازيم و همين خود گشايش روزنهاي است براي در آميختن با تجاربي تازه تر .
اين شعر اززندهياد فريدون مشيري است كه چند سال پيش در خانهي هنرمندان ايران بزرگداشتش برگزار شد. يادش گرامي و راهش پر رهرو؛
سا نو مبارک
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۴ ساعت 8:25 توسط مهدي عزيزي
|