درستكارترين قاتل دنيا
![]()
خورشيد غروب مي كند
در آن سحرگاهي كه تو ايستاده باشي
و من به تنهايي هايم به شعر هايم و زندگي مدويونم
اگر با تو قسمت كرده باشم
آستين هاي پاره و پيراهن هاي رنگ پريده را تو به آشوب كشانده اي
و من با اين هيولايي كه تو باشي
چهره به چهره مي نشينم و ناله مي كنم
نفرين بر من كه حسرتهايم را با تو گفته ام
خوابت برد
ديلاق مست!
هاي با توام
آه اي شب با توام ....الاقل چيزي بگو!
دشنه اي بخواه
قلبي بدر
جاني بگير
آدم هاي را به خون مي كشي و دم نمي زني
تو درستكار ترين قاتل دنيايي
كه تا به حال كه دنيا به خود ديده است.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۵ ساعت 11:20 توسط مهدي عزيزي
|