امروز اعصابم خورده،صبح رو با یک سری حرف قشنگ بهروز غریب پور شروع کردم. ما چون یک جامعه پیشرفته و کاری هستیم و جهان اول هم به حساب میایم،اصلان هم کسی تو این مملکت گرسنه نیست و گوش شیطون کر همه چیز سر جاشه؛ کارمندای خوب و منضبطی هم داریم.همه به موقع میان سر کار، وظایفشون رو انجام می‌دن،همه چیزو با مسئولشون در میون میزارن و از این‌ها گذشته، اصلن هم ادعای روشنفکری و این جور چیزها هم ندارن که آدم رو اذیت کنه. پس وقتی همه چیز سر جاشه کسی ادای صادق هدایت رو در نمیاره و فکر نمی‌کنه که پاسترناک و یا ایتساک بابله و مارکس و هگله؛ مدیر عامل محترم نمی‌تونه به چیزی گیر بده. پس در نتیجه یک بهانه پیدا می‌کنه و می‌ره وسط عیش آدم که شما بی لیاقتین و شما با حیثیت مجموعتون بازی کردین. تا چند ماه پیش اگه اتفاقی که امروز برام افتاد... می‌افتاد، شاید خودم رو به آتش می‌کشیدم.اما حالا فکر می‌کنم. تو این سرزمین ندانستن ..غم بزرگی نیست و دانستن غم جانکاهی است. اینکه همه‌ی آدم‌ها دارن ادای یک سری مدل عقب افتاده‌ی پیزوری رو در میارن که بزرگ ترین افتخارشون اینه که صبح یه جا کارمند باشن، عصر برن کافه قهوه کوفت کنن و شب بشین پای بساط عیش و نوش و طرب. روشنفکری و روشنگری که از دل افیون بیاد بیرون، نه تنها ارزشمند و تاثیرگذار نیست، بلکه آثار مخرب و وحشتناکی روی جامعه داره، در واقع مفت هم نمی‌ارزه. به جای اینکه یک مشت مست و چرتی الگوی آدم باشن، میسه کسانی رو الگو قرار داد که مظهر شجاعت و دلیرین.مثل نویسنده‌های قرن بیستم روسیه. به اعتقاد من همین روشنفکرای چرتی فرهنگ و اجتماع رو به تباهی می‌کشونن. تا وقتی هم که رویای آدم‌ها بزرگترین واقعیاته باید فاتحه‌ی این جماعت چرتی رو خوند. به خودم می‌گم، پسر؛ باید واقع بین بود و پذیرفت  که واقعیات جامعه‌ی امروز ما روشنفکرها نیستند و امروز بزرگترین واقعیت سرزمین ما کسی جز محمود احمدی نژاد نیست.